تبليغاتX
http/bighararihayeman.blogfa.com


http/bighararihayeman.blogfa.com

بی قراری های من....حرفهائی است برای کلمه شدن!

اینجا ایران است...سرزمین دخترکان بی دهن..سرزمین مادران تکیده....سرزمین زنان نابالغ حیران میان دیروز و امروز...سرزمین من..

اینجا ایران است و من همان من...با کرور کرور ترس و تلخی که هر روز به دوش میکشم...

اینجا ایران است...سرزمین اشتباهات تکراری...حرف های تکراری....گرفتگی های تکراری...

اینجا ایران است و من....عاشق میشوم!

تو نوشت:

می آیم با مهر

تمام زندگی را بغل میکنم....

هوا را

نور را

ظلمت را

اصلا هر ذره ی بودن را بغل میکنم..

وقتی چنین مومنانه به بودنت ایمان دارم

آغوشم فراتر از همه ی دنیا

گره میخورد به سخاوت نگاهی که...

از ( تو ) وامدارم!!!

آرام نوشت:

بی خبرو بی نشون میرم....

جوری میرم که انگار هیچ وقت نبودم...

وقتی بر میگردم یه دنیا شکایت میبینم....وقتی هیچی واسه دفاع کردن ندارم بهتر نیست سرمو بندازم پائین و سکوت کنم؟؟؟

آرام عزیزم

کارم اشتباه بود...میدونم...اما تو قهر نکن.هر کاری بگی میکنم...اگه بخوای هزار هزار جریمه مینویسم... هزار بار عذرخواهی میکنم...اما این تنبیه خوبی نیس برام...ازش خاطرات بدی دارم...اشکائی که از پشت یه مشت سیمو یه جعبه نور نمی تونی ببینی گواه حسمه....

عزیز دوسداشتنی من!

وقتی آدم با خودش قهر میکنه...دیگه نمی تونه قهر دیگران رو تحمل کنه....من یه عزیزیو تو این جریان قهر از دست دادم.... خودم رو...منو سیاهپوش یه از دست دادن دیگه نکن..که این رنگ گرچه به پوستم میاد اما با دلم سر ناسازگاری داره!

آرامی...

به پاکی بهشتت قسم تموم دلتنگیاتو ورق زدم...بی قراریاتو...

دلتنگی که خبر نمی کند

مثل همین لحظه

همین ساعت که نمیدانم چرا دلتنگم ؟!

چرا دلتنگی دارد با دستهایش خفه ام می کند

وچشمهایم را پر از اشکهای بی دلیل ...

میدمت بانو! تموم دلتنگیاتو...گرفتگیاتو...و حست میکردم...و حست میکنم...اما اینو بدون...هر جای دنیائی دلم اونجاس !همه ی آرزوی من برای تو دنیا دنیا خوشبختیه....حالا بخند...میخوام تصویرتو تو هفت آسمون خدا بکشم....اونم خندون...تا فرشته ها یادشون نره اون پائین یه فرشته داره میخنده....

 

شنبه 1390/11/08 | 9:10 بعد از ظهر | saba | |

به شانه هایم که میکوبی

 دست هایت دیگر بوی محرمیت نمیدهد....

روح ما مدت هاست سه طلاقه شده!

 

دوشنبه 1390/09/07 | 2:5 قبل از ظهر | saba | |

 سلااااااااااااااااااااااام....

معجزه نیست

قول بده در دفتر بدون اتفاقت 

این را بنویسی .....

در بیست و چند سالگی هم 

می توان  رنج چله نشینی چلچله ها را  

                                             فهمید !!!

محمد درویشی_قطره_

 

زمین باری دیگر میچرخد....خورشید باری دیگر طلوع میکند...و من اینجا هستم!در چند قدمی لحظه ی انفجار یک خاطر...خاطره ای که از آن بیست و اندی سال میگذرد!تنها چند دقیقه....چند دقیقه مانده به مرور آن گذشته ی دوربلند میشوم....تمام قد!

بلند میشوم و همراه با دیگران سرود میخوانم....بلند میشوم و این بودن را ثبت میکنم!و بیست و هشتمین پیاله را به یاد مهمان ِ بیست و هشت ساله ام پر میکنم!

بیست و اندی سال میگذرد....من هنوز اینجا هستم!ایستاده بر نخستین قله!در انتظار شکل گرفتن نامی تا بدان فرا خوانده شوم...ایستاده میان میلیون ها گریه ی مکرر!و تپیدن آغاز میکنم....

می تپم!نبضم تندتر از هر زمانی میچرخد....عریان میشوم!بی حجاب ِ رنگی ِ انسانی دیگر....بی لایه ی محافظ....

معلق میان زمین و آسمان به نوسان در می آیم....بسان پاندول های ساعت دیواری!تیک....تاک.....تیک.....تاک.....و من گریستن آغاز میکنم!

بیست و اندی سال میگذرد....من اینجا هستم!در میان کرور کرور خاطرات پائیزی....در کنار تمامی دست هائی که برای سالم بودنم به سمت آسمان دراز شد!!

 بیقراری نوشت 1 : 28 آبان امسالم اومد.....تولدم مبارک...

بیقراری نوشت 2 : خدایا شکررررررررررررر که امسال تولدمو پیش خانوادم بودم!

 

 

 

شنبه 1390/08/28 | 1:21 قبل از ظهر | saba | |

از این سفره ی سرد و خالی...از این سر پناه ِ خیالی...

نجاتم بده...نجاتم بده...

از این خواب ِ عاشق کش  ِ بد...از این ترس ِ باید نباید....

نجاتم بده....نجاتم بده!

 

چققدر این روزها تلاش میکنم که ارزش هامو که بر پایه ی انسانیته زیر پا نذارم....فراموش نکنم....نادیده نگیرم ! تو دنیائی که فقط و فقط رو دایره ی منفعت اندیشی و سودجوئی میچرخه سخت میشه باورهائی رو حفظ کرد که بیشتر بعد انسانی و معنوی دارن تا مادی ! اونققدر روحم از دست دوروئی و دورنگی آدما چروک ورداشته که با هزار هزار اتوهم نمیشه چروکاشو وا کرد ! چرا خوب بودن و شاید مهم تر از اون خود بودن اینققدر دشوار شده؟؟؟ مدت ها این سوال که انسان محیط اطرافش رو میسازه یا محیط اطراف انسان رو ذهنم رو به خودش مشغول کرده....من که فکر میکنم این انسان ها هستن که محیط اطرافشون رو با هممه ی بدی ها و خوبی ها میسازن ! چرا اینققد بدی رو بدی اضافه میکنیم؟؟؟آیا به قول فروغ وقت آن نرسیدست که این دریچه باز شود....باز ِ باز...تا مرد بر جنازه ی مرده ی خویش نماز بخواند؟؟؟؟

 

بی قراری نوشت : دلم یه نسیم با عطر ِ خوش ِ زن میخواد...دلم همه ی چیزائی که یه عمره آزگار ِ ممنوع بوده میخواد....دلم عاشق شدن و عاشقی کردن میخواد....میشنوی خدا ؟؟؟؟.

 

 

 

دوشنبه 1390/08/23 | 2:28 قبل از ظهر | saba | |

یه‌ عطش‌ مونده‌ به‌ دریا !
یه‌ قدم‌ مونده‌ به‌ رؤیا !
یه‌ نفس‌ مونده‌ به‌ آواز !
یه‌ غزل‌ مونده‌ به‌ پرواز !
یه‌ ترانه‌ مونده‌ تا یار !
یه‌ طپش‌ مونده‌ به‌ دیدار !
یه‌ ستاره‌ مونده‌ تا روز !
یه‌ سفر مونده‌ به‌ دیروز !

بگو تا حضور دستات‌ ،
چن‌تا لبریختگی‌ مونده‌ ؟
چن‌تا بغض‌ِ تلخ‌ نشکن‌ ؟
چن‌تا آوازِ نخونده‌ ؟

با تو ، تا تو می‌رسم‌ من‌ !
تا دوباره‌ از تو گفتن‌ !
می‌گذرم‌ از این‌ گذرگاه‌ !
واسه‌ پیدا کردن‌ِ ماه‌ !
واسه‌ کشف‌ِ آخرین‌ زخم‌ !
تا پُل‌ِ معلق‌ِ اَخم‌ !
سر می‌رم‌ تا لب‌ِ بارون‌ !
تا شب‌ِ خیس‌ِ خیابون‌ !

یغما گلروئی

 

گاهی نوشتن و گفتن اینکه چققد شرمنده ای کافی نیست....

گاهی نوشتن و گفتن اینکه چققد دلت تنگ شده بود کافی نیست...

گاهی نوشتن و گفتن اینکه دلم بدجور هواتونو کرده کافی نیست...

اما....

با اینکه کافی نیست....این دستای پیله بسته....این حنجره ی تار عنکبوت گرفته میخواد بگه...

شرمندس...دلش براتون تنگ شده...بدجور هواتونو کرده!

قبول دارین حرفاشو؟؟؟؟؟؟؟

یکشنبه 1390/08/15 | 3:33 قبل از ظهر | saba | |

باد بازیگوش

 بادبادک را...

بادبادک...

دست کودک را

هر طرف میبرد!

کودکی هایم

با نخی نازک به دست باد....

آویزان!

قیصر امین پور

زمان میگذرد...فصل ها پی در پی سپری میشوند و تاریخ تکرار میشود!همراه های کاغذی چون حلقه ای به دور تکه ای از تاریخ جمع میشوند و شام آخر را باری دیگر به نمایش میگذارند!

گوئی از دیروز تا امروز هزاران هزار بار شام آخر تکرار میشود و در هر تکرار هزار فصل محصور میگردد!

تو همراه کاغذی ِ امروز من میشوی و ما با هم از یگانگی سخن میگوئیم!دست هایمان را به هم میسپاریم و تلاش میکنیم تا باورهایمان را وسعت بخشیم!درگیرو دار بازی فصل ها لحظات خود را به دست انتظار میسپاریم تا زمان موعود فرا برسد!پرده ها را یکی پس از دیگری بازی میکنیم و تقویم هایمان را نشانه باران!

حال زمان موعود فرا رسید....بگذار قربانی ِ این صحنه من باشم!جام شوکران را به من بده  ای همراه..جرعه ای کافی ست برای رسدن به ابدیت!من آنرا چون شرابی گرم مینوشم و انجماد را از رگ هایم میزدایم!

اینگونه هر دوی ما صحنه را راضی ترک میگوئیم....تو راضی از اینکه مرا فریفتی و من....راضی از پیروزی ِ نهائی!

بیقراری نوشت 1:ابدآ منظورم به حضور ماه شما همراه ها نیست که همراهیتون حقیقتآ دلیه نه کاغذی!

بیقراری نوشت 2:

تا دو روز دیگه  بارو بندیلمو جمع  میکنمو از این شهر میرم!بازم دور میشم از

خانوادم....شهرم....دوستام....و یه بار دیگه به دور از خانواده و همه کس تو تنهائی به

چیزائی میرسم که ارزش انسان رو بالا میبره(تجربه)!

این روزا دوباره بدون اینکه بخوام این آهنگ داره تو گوشم زمزمه میشه :

(سخته دل کندن از این شهر و دلبستگیا

موندن از خونه جدا با همه خستگیا

جون به لبهام رسیده...تا به کی دربه دری

درد غربت رو تنم که باید بازم بری!)

و من بازم دارم میرم چون جاده باز داره اسم منو فریاد میزنه!اما میخوام این بار با امید

و یقین بیشتری برم!محکم تر از سابق قدم بردارم و امیدوارتر از سابق رو به جلو

حرکت کنم تا اگه روزی به عقب برگشتم بازم نگم حیف!

 

 

 

سه شنبه 1390/07/05 | 0:58 قبل از ظهر | saba | |

تو اتوبوس نشستم.خسته از نگاه های خیره ی یه غریبه که هر چه برای نزدیکی تلاش میکنه از دنیام دورتر میشه!خودم رو پشت حجاب صندلی پنهون میکنم....آفتاب با مردمکای چشام سر ناسازگاری داره و تیغهاش عین یه خنجر کهنه برای حمله به چشام از غلاف میان بیرون!

از این همه نور که زل زده تو نگام عاصی میشم.....دست میبرم تا پرده رو بکشم تا با این تیکه ی کوچیک آبی به آفتاب دهن کجی کنم!اما....دلم نمیاد دیدن مناظر بیرونو از دست بدم.این پا و اون پا میکنم....یهو یه جرقه تو ذهنم شعله میکشه!انگشتام رو بین مسیر چشام و آفتاب حایل میکنم!یه انگشت.....نه!دو انگشت......نه!سه انگشت.....بازم نه!چهارمین انگشت به صف اضافه میشه....آهان.. خودشه!آره....خودشه.چهار تا انگشتم میشه حکم یه سد محافظ در برابر من و این آفتاب لجباز.

به دستام نگاه میکنم....باورش سخته این چهارتا انگشت ظریف تونسته باشه به خورشید با اون عظمت با میلیون ها میلیون رشته ی نوری دورش بگه هییییسسس....از این برتری احساس شیرینی ته گلوم رو خط خطی میکنه و تو ذهنم به این حس موجودیت میبخشم!

اما....به سلولای خاکستری مغزم که رجوع میکنم با خودم میگم کاش میشد اینجا هم با چهار تا انگشت این روشنائیه موذی که نمیدونه از چی نشات میگیره رو پنهون کرد!این روشنائیه بی حدی که میدونم اگه ادامه پیدا کنه تو یه مدت زمان کوتاه باعث ترکیدن این همه سلول متورم شده میشه!و ته دلم ضعف میره برای این آماس های پشت هم.....

به تصویرم توی شیشه ی اتوبوس نگاه میکنم....داره میخنده این صورتک!دستمو از جلوی چشام ورمیدارم....بذار این آفتاب تیغهاش رو با شدت هر چه بیشتری تو تک تک سلولای بودنم فرو ببره !

حالا برای بلعیدن یه دنیا نور آمادم!  

بیقراری نوشت:تو فكر يك سقفم

يك سقف بي روزن
يك سقف پا برجا...محكم تر از آهن
سقفي كه تنپوش هراس ما باشه
تو سردي شبها لباس ما باشه

چهارشنبه 1390/06/30 | 2:14 قبل از ظهر | saba | |

پنهان کردن فهم خود...از کارهای پیچیده ما آدم بزرگهاست.

وقتی تنها وخسته هستید

وقتی نیاز به فرافکنی دارید

وقتی حوصله به چالش کشیدن دیگران را ندارید

وقتی حوصله به چالش دیگران افتادن راندارید.

وقتی حوصله بحثهای تکراری ادمهای تکراری راندارید.

وقتی زورتان نمی رسد

وقتی زورتان نمیرسد ونمیخواهید باورکنید که زورتان نمیرسد

وقتی زورتان میرسد نیازی به قدرت نمایی ندارید.

وقتی سعی دارید وانمود کنید

بسیار خسته و دردمند و مایوسید

وقتی واکنش قهرآمیز دارید و به فکر بی آبرو کردن دیگران نیستید.

وقتی رذیلانه درمقابل دست انداختن دیگران میخواهید با لودگی وخودتان را به نفهمی زدن رد گم کنید و با اینکار خودشان را دست بیندازید...

درواقع وقتی سعی داریدبه اغتشاش علف ها بخندید...

وقتی هوشمندانه درمقابل سلاطین و زورمداران مثل بهلول و تلخک ها خودتان را به نفهمی میزنید که بتوانید نیش وکنایه هایتان را بار آنها کنید.فوقش میگویند دیوانه است..و براو حرجی نیست.

وقتی دلتان از روزگارگرفته است وانرژی ندارید و مظلومانه میروید.

وقتی میخواهید به تعادل برسید و از بحث های پیش و پاافتاده دوری کنید.

وقتی ظالمانه مظلوم

مظلومانه ظالمید

وقتی از آدم بزرگ بودن خسته اید

وقتی خیلی ها را می شناسید اما از یادآوریشان و مرور ابتذالشان خسته اید...

وقتی از پشت در صدای تکه تکه شدن می آید

و منفجر شدن

وقتی کسی که خیلی دوستش داری میخواهد آزاد باشد و تو به آزادی او

احترام میگذاری.

وقتی از خودت صرف نظر میکنی.

وقتی خودخواهانه به منافع خودت می اندیشی .فقط.....

وقتی ........

 مقدمه ی شازده کوچولو

وسط یه ضربدرم خونه به دوش و خسته....

توی چارراهی که از چهار طرف بن بسته!

یغما گلروئی

بیقراری نوشت:شاید اگه قرار بود حالو هوای این روزام رو بیان کنم هرگز هرگز هرگز به این زیبائی نمیتونستم به تصویر بکشمش!این از خود گذشتنا....این معرفت به خرج دادنای بیهوده و تا حدی احمقانه این همه افسردگی که از بی اعتبار شدن عنصری به اسم دوستی برام حاصل شده جاشو به هیچ چیز نمیده!هر بار که این ضربه ها به روحم میرسه بیشتر و بیشتر به این اصل که بخور تا خورده نشی ایمان میارم!وقتی همه ی خوب بودنت توسط دیگران دور زده میشه و تو وجودشون کلی بهت میخندن.....یاد میگیری که باید به آدما به چشم نردبونی برای بالا تر رفتن نگاه کنی!دارم تموم احترامو ارزش و تصویری که از دوستی ها تو ذهنم وجود داره رو میتراشم و جاش دنیا دنیا حقیقت غیر قابل انکار میگنجونم!تا همین جا هم زیادی خودمو به ندیدن زدم!!

برای این روزام دعا کنید.....برای همه ی روزاتون دعاتون میکنم!

یکشنبه 1390/06/27 | 0:35 قبل از ظهر | saba | |

روزی که بار برداشتی....

بوی فلسفه می آمد از این ذره ی کوچک!

و شاید...سماجت این ذره به بودن

گره خورده بود به

پوستین پوسیده ی این همه فلسفه بافی موهوم!

مادر!

این روزها از بس کتب فلسفه را ورق میزنم

آستین هایم بوی فلسفه میدهد!

فلسفه ای که در چند قدمی انگشتانم.....

پوچ میشود!

محو میشود!

بی قراری نوشت:هوا را بو میکشم....چند نفس عمیق!بوی شمع سوخته می آید و کیک و سرود های تولد تولد...بوی باران میآید و برگ های ریخته بر سنگفرش خیابان!بوی پائیز می آید!بوی زادروزم...

به ابتدای خودم رسیدم...به ابتدای هستی ام....که امتداد می یابد ....بی آنکه بدانم برای چه؟؟دهانم طعم تلخ قطره ی چشمم را میدهد....دهانم طعم تلخ انتظار میدهد!دهانم بوی نا میدهد....و من تمام خودم را قی میکنم!و ذهنم مدام فرار میکند از این انبساط های مکرر که تمام هستی ام را فلس فلس میکند!بگذار در این بی خبری بخوابم....بگذار روحم همچون اسبی سرکش لگد بپراند به پهنه ی ذهنم.....این سکوت سربی سخت روزی تمامی فریاد های فرو خورده را میزاید!و من از این همه درد لذت میبرم!

 

یکشنبه 1390/06/20 | 0:58 قبل از ظهر | saba | |

برای عابر....که قدم قدم فاصله هامون کمرنگ شد!

روز اول سایه بودی...

ته کوچه...پشت شمشاد!

پشت خواب سبز لادن...

یه جائی بین دو میلاد!

روز دوم نامه بودی

نامه ای از جنس پولک!

عطر سرخ لاله بودی...

سیب نازک..سیب قندک!

 

چه روزائی خالی از تخم حسادت..

چه هوائی پر اکسیژن عادت!

چه شبائی همه دلتنگ سپیده...

چه صدائی...پر نت های کشیده!

 

روز سوم روز بازی.

گل یا پوچ و سنگ و شیشه!

خنده ی تو ترد و تازه

ترس من ترس همیشه!

روز چهارم خط خطی شد

دفتر مشق سپیده!

دستای جوهریمون هم...

تو نگو به گل رسیده!

روز پنجم...روز بوسه

فصل تا ستاره رفتن!

با نگاهی مات و خوشبو

جای پاهاتو شمردن!

ششمین روز من و تو...

روز خلق این ترانه!

انفجار رود و جنگل...

انفجاری عاشقانه.

شهیار قنبری

 

چهارشنبه 1390/06/16 | 1:37 قبل از ظهر | saba | |

www . night Skin . ir